پیغام سروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی / گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

نشسته بودم داشتم وب میخوندم که سروش اومد تو بغلم  گفت:

+ مامانی من خیلی دوستت دارمبغل

-منم دوستت دارم پسر خوشگلمماچ

بعد محکم بغلم  کرد و گفت :

+ مامان تو و بابایی هم پیر میشین؟ناراحت

-آره عزیزم همه ی آدما پیر میشن

با ناراحتی گفت:نگران

+ نه من نمیخوام شما پیر بشین

-چرا پسرم ؟

+ آخه اگه پیر بشین اونوقت من باید شما رو دفن کنم

-تعجب

-نه مامان همه ی پیرها رو که دفن نمیکنن و ...

+آخه من تنها میشم و میترسم

-نه عزیزم  وقتی ما پیر بشیم تو هم بزرگ میشی و مرد میشی ازدواج میکنی خدای مهربون بهتون بچه میده .اونوقت دیگه تنها نیستی

+ خوب باشه پس من با کمک آقاجون شما رو دفن میکنم. ( بعد چند ثانیه تآمل) پس خانمم رو از کجا پیدا کنم ؟؟؟؟

_ من:تعجب

-بازم من:تعجب

+سروش :متفکر

-خداییش تا حالا هیچکسو نتونسته بودم به این راحتی قانع کنمافسوس

- اینم ازبچه های این دوره زمونهقهر

نیشخندخندهقهقهه

 

* صدای تلویزیون رو خیلی زیاد میکرد باباش چند بار بهش تذکر داد ولی گوش نکرد

.باباش دعواش کرد و صدا رو کم کرد . اونوقت میگه من اصلا تو رو دوست ندارم اصلا تو پیر

شو .تعجبنگرانگریه

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٩ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط سودی نظرات () |

سلام . بعد  پست آخر با اینکه اینقدر نیازمند دلداریهاتون بودم نتم تموم شد و باید صبر

میکردم تا سر ماه بشه منم دیشب که همسر شب کار بود هم از اینکه مطمئن شدم

اینجا هستیم و هم همسر خونه نبود حوصله م سر رفته بود ساعت 5/12  شب شارژ

کردم .نیشخند

اونروز بعد نوشتن پست دومم خیلی فکر کردم و از لحاظ روحی خیلی بهم فشار اومد .

( راستی بچه ها من هنوز منتظر ایده هاتون واسه پست help   هستم . ) خلاصه اینکه 

خیلی روز بدی بود  تا اینکه با خودم گفتم  زندگی ارزش این همه استرس رو نداره متفکر. اصلا

اگه هم خونه رو بدن فکر میکنم هنوز آماده نیست و همینجا هستم . هیچی دیگه با

همسر تصمیم گرفتیم که اینجا رو تمدید کنیم و اگه خونه رو دادن با خیال راحت کارهاشو

بکنیم و منتظر باشیم واحدهای دیگه پر بشه و اگه مشکلی نداشت واسه اینجا دنبال

مستاجر باشیم اگه پیدا شد که چه بهتر وگرنه که فوقش یکم اجاره شو کمتر میگیم و

خودمون بقیه ش رو میدیم . واسه همین خونه رو 11 ماهه قرارداد بستیم البته

میخواستیم کمتر باشه ولی صاحبخونه قبول نکرد عصبانی. الان واقعا آرامش دارم و با خیال راحت

دنبال یک کابینت کار خوب میگردم . جنسش هم با پرس و جوی زیاد بالاخره ام دی اف

شد چون خود کابینت کارا میگفتن های گلاس زود خش میشه هیچی دیگه اون مدل

خوشگله پریدناراحت . بچه ها ( البته ببخشید من اینطوری راحت ترم واسه صدا کردنتون تا

اینکه بخوام بگم دوستان یا ...) کاشی آشپزخونه م فکر کنم سفید با رگه های کرم و یک ردیف 

نوار قهوه ای سوخته البته طرحدار وسط

آشپزخونه کار کردن من خودم خیلی دوست دارم کابینتم سفید مشکی باشه ولی خوب

از طرفی میگم با کاشی ها ست بشه و قهوه ای سوخته با سفید باشه به نظرتون

چیکار کنم؟؟ بچه ها خواهشن زودتر جواب بدین چون باید به همین زودی بگیم بیاد .وقت تمام

راستی  بجز آرامشم خوشحالم اون خانم که اینقدر راحت بهم دروغ گفت به همین

راحتی باید دنبال خونه بگرده .شیطان

راستی امروز تولد پسر گلم سروش جون بود و امروز پسرم چهار سالش پر شدماچ قرار بود

تولد امسالش رو گرگان بگیریم که هم بچه م یکم ذوق کنه هم اینکه خانوادم هرسال بعد

تولدش که میرم بهش کادو میدن امسال لااقل یک تولد کوچولو بگیرم هرچند ایندفعه

مامان و بابام زودتر از تولدش 100 تومن بهش دادن . بهرحال من گفتم اشکالی نداره هر

تاریخی رفتیم واسش جشن میگیریم ولی همسر گفت اشکال نداره بذار روز تولدش هم

یک کیک کوچولو و یک تولد 3 نفره بگیریم اونجا هم ایشالله میگیریم دیگه جاتون خالی

امروز یک کیک انگری برد واسش گرفتیم و یک تولد کوچولو و پسرم حسابی خوشحال

شد .بغل

دیگه اینکه این صاحبخونه ی ما یک خانم فوق العاده حساس و وسواس داره واسه همین

مایی که سه سال اینجا نشستیم اونم با یک بچه کوچیک انتظار داره خونه هیچ خشی

نشده باشه واسه همین خونش که رنگ پلاستیک  شده  همسر جان همه کاره ما داره

خونه ها رو رنگ میزنه البته فقط اتاق سروش و هال رو قراره رنگ کنیم اتاق سروش که

تموم شد هال هنوز مونده . حالا که رنگ کردیم  به همسر میگم نکنه باز غر بزنن که چرا

به ما نگفتین . از الان استرس تحویل دادن دارم . وای خدا کنه همه خونه دار بشن جدای

از کرایه های سرسام آور و بی محلی های صاحبخونه ها واسه خرابی های خونه در

طول سال بازم یک جوری برخورد میکنن انگار سرایدار خونشونی . بهرحال امیدوارم بعدا

مشکلی پیش نیاد .نگران

کلاس سه تارم هم 5 جلسه رفتم و 3-4 تایی آهنگ دست و پا شکسته مثل کسی که

لکنت داره میزنم مرغ سحر هم یاد گرفتم .از خود راضی

دیگه اینکه خدا کنه زود خونمونو بدن و زود مستاجر پیدا شه . چون اصلا حال اینکه دوباره

وسایلمو بچینم ندارم . البته هنوز کامل جمع نکردم ولی خوب اگه مهمون شهرستانی

بیاد اینطوری که نمیتونه باشه.افسوس

ممنون دوستای گلم بابت راهنماییهاتون و از همه مهمتر بودنتانبغلماچقلب

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢۸ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط سودی نظرات () |

بعد نوشتن پست قبلی خیلی نگذشت که سرو کله ی املاکی و مستاجر پیدا شد اونم

سریع قبول کرد ولی به من گفت منم با صاحبخونم صحبت میکنم که دیرتر بیام بعد چند

دقیقه صاحبخونه زنگ زد و گفت تا دهم باید تخلیه کنیم اون خانمه گفته بیشتر نمیتونم صبر

کنمتعجب . یعنی واقعا نمی دونم کدومشون دروغ میگن ولی من حسابی کپ کردم ولی الان

غم بزرگی تو دلمه . نمی دونیم چیکار کنیم اگه تمدید کنیم چطور بعد مستاجر پیدا کنیم

یا اینکه باید بریم دو تا خونه اونور تر خونمون که یک پیلوت که اون ماهی هم اجاره میده 

. یعنی قبلش فکر میکردم نهایتش میریم اونجا ولی از وقتی جدی شده حسابی بغض

کردم و نمی دونم چیکار کنم . البته همسر میگه همینجا رو تمدید کنیم فوقش مستاجر

پیدا میکنیم یا پولش رو میدیم ولی من میگم نه . یعنی ته دلم میخواد همینجا باشیم

ولی میترسم مستاجر پیدا نشه . وای بچه ها چیکار کنم . حالم خیلی بده گریه

بچه ها دعا کنین تا اون موقع خونمونو بدن که بعیدهگریه

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط سودی نظرات () |

سلام

خوب امروز میخوام از وضعیت خونه هام بگم ( یعنی خونه ای که توش مستاجرم و خونه

ای که پیش خرید کردیم)ابرو این خونه ای که مستاجریم تا پایان همین ماه بیشتر قرارداد

نداره یعنی 5 روز دیگه . تقریبا دو هفته پیش بود که صاحبخونه به همسر زنگ زد و گفت

چیکار میکنین بریم تمدید کنیم که همسر گفت انشالله گفتن تا 15 شهریور خونه هامونو

میدن بی زحمت تا اون موقع صبر کنین که اونم گفت من اون موقع مستاجر گیرم نمیاد از

الان میسپرم به بنگاه . که همسر هم گفت باشه مشکلی نیست ماهم یکاری میکنیم

.چون اگه بخوایم قرارداد ببندیم باید یکساله ببندیم بعد هر وقت خواستیم بریم یا

مستاجر واسش پیدا کنیم یا خودمون اجاره شو بدیم . واسه همین ببخشید مگه مغز خر

خوردیم  تمدید کنیم. بعد که اومد خونه به من گفت منم گفتم بیا بهش زنگ بزن بگو

بسپره به بنگاه ولی بهشون بگه تا آخر شهریور خالی میشه . که اونم همین کارو کرد و

صاحبخونه بعد کلی ... گفت باشه .چشم

منم واسه همین از وقتی از گرگان اومدیم شروع کردم به بشور و بساب و جمع کردن و

کارتن زدن .اوه از اونروز هم گوش شیطون کررررر هنوز مستاجری نیومده خونه رو ببینه .

بچه ها واسمون دعا کنین تا خونمونو ندادن کسی اینجا نیاد .

خونه های خودمون هم بعد 2 سال و نیم که همش امروز و فردا کردن الان گفتن تا 15

میدیم . قبلش میگفتن مشکل فاضلاب و امتیازات داریم الان میگن اونا حل شده مشکل

حقوقی داریم حالا من نمی فهمم این مشکل حقوقی چیه؟؟ چقدر طول میکشه؟؟ عصبانیاگه

کسی اطلاعاتی داره بی زحمت  واسم بنویسه.

خبر دیگه اینکه گفتن باید 6 تومن هزینه پکیج و امتیازات بدیم و 23 درصد ( بر حسب

متراژ) هزینه تورم بدیم یعنی میشه 12 میلیون تا اینجا شد 18 تومن . و اینکه کابینت و

کمد دیواری و شیرآلات هم با خودمونه . یعنی ببینین چه آدمایی پیدا میشن .کلافه

هرچند ما با همین شرایط هم راضییم میگیم فقط خونه رو بدیییییین .

دیگه اینکه دیروز هم گفتن درای خونه هاتون بازه اگه میخواین واسه کابینت اندازه گیری

کنین .قلب منم از دیروز در پوست خودم نمیگنجم و احساس میکنم یک قدم به خونه م

نزدیک شدم و امروز رفتیم چند جایی قیمت گرفتیم که ام دی اف رو میگن متری 420 و

های گلاس رو از 520 به بالا . وای بچه ها امروز یک طرح های گلاس دیدم متری 650

یعنی عاشقش شدم ولی با وجود این هزینه ها و هزینه های دیگه فکر نکنم بتونیم

بزنیم . .ولی وقتی اومدم خونه و فکر کردم به همسر گفتم بهشون بگیم ام دی اف بزنن

فقط درهاشو از اون بزنن. حالا نمیدونم شدنی هست یا نه ؟؟ یا اینکه اصلا چقدر تفاوت

قیمت هست . ولی این طرح به نظرم خیلی شیک بود اگه ایشالله اینو کار کردیم

عکسشو واستون میزارم .

دوستای خوبم اگه کسی ایده ای ، طرحی  ، چیزی داره بی زحمت بهم بگه . چه کابینت

و چه کمد دیواری . البته کمد دبواری فقط تو اتاق خودمون میزاریم و میخوام تو راهروام رو

هم که بین حموم و توالت یک فرورفتگی داره یک جاکفشی که حالت این کمدهای

قدیمی که دو تا در هست و واسه قفلش  یک چوبی از بینشون رد میشه  یک چیز

قدیمی میشه. جایی دیدم خیلی شیک بود انشالله بعدا میخوام تو راهروم رو کاغذ

دیواری با طرح درخت های افرا بپوشونم و این کمد هم که هست و لوسترش هم از این

طرحهایی که تو کلبه ها  میزارن بزارم . به نظرتون چطور میشه؟؟

بچه ها خواهشا بهم طرح بدین . راستی کابینت هام رو احتمالا سفید مشکی بزنم . که

اگه اون در گلاسه اوکی بشه اونم سفید با یک طرح کوچیک و براقی گوشه ی کار هست

( رنگ مشکیش هم از اون طرح هست ) که بگم اونم باهم کارکنه .

راستی اگه کسی عکسی از پرده ی اسپرت واسه هال هم داره واسم بزاره . من هرچی

واسه پرده سرچ کردم از چیزی خوشم نیومد . واسه اتاق خوابها هم تخت و کمد سروش

قرمز طوسی و تخت خودم سفیده. اگه واسه رنگ و مدل پرده ها ایده ای دارین ممنون

میشم.بغلماچ

بهرحال  بی صبرانه منتظر نظراتتون هستم .منتظر

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط سودی نظرات () |

تو این مدتی که ننوشتم ، نوشتنی زیاد بوده و وقت و حوصله کم ... حالا ایشالله تا

جایی که یادم باشه و حوصله و وقت و دستام یاری کنه مینویسم.

قبل تعریف کردنام باید بگم که این موضوعی که میخوام در مورد سروش تعریف کنم مال

آخرای ماه رمضون و الان خداروشکر مشکلی نداره( اینو واسه دوستایی گفتم که میگن

خیلی ریز موضوعی رو تعریف میکنم و اونا تا بخوان به آخرش برسن نگران میشن)

نمی دونم قبلا گفتم یا نه ، سروش وقتی دوساله بود واسه سرماخوردگیش برده بودمش

پیش یک خانم دکتر متخصص اطفال که خانمه وقتی معاینه ش کرد گفت قلبش صدای

اضافه  داره و باید بره پزشک قلب اطفال و اکو بگیرین و از اونجایی که این شهر قلب

اطفال نداره ما تصمیم گرفتیم اول بهترین دکتر قلب بزرگسال ببریمش و اگه خدای نکرده

اونم تایید کرد ببریمش یکی از شهرهای اطراف . که اون متخصص گفت نه مشکلی نداره

و خیالتون راحت باشه تا اینکه امسال زمستونی که دوباره واسه سرماخوردگیش پیش

همون متخصص اطفال بردیم دوباره بهمون گفت ماهم گفتیم نه خانم دکتر ، دکتر فلانی

گفته مشکلی نداره که اونم سری تکون داد و چیزی نگفت و ما وقتی رفتیم گرگان

برادرشوهرم که پزشکه گفتیم اونم معاینه کنه ( البته سرما خورده نبود) که اونم گفت

مشکلی نداره و ما گفتیم این خانم دکتر اشتباه میکنه چون اطفال های دیگه هم برده

بودیم ولی هیچکس همچین حرفی نزد. بهرحال گذشت تا 10 روزی از ماه رمضون مونده

بود که سروش بدون دلیل تب کرد نه آبریزشی نه سرفه ای بردیمش یک متخصص اطفال

آقا ، که گفت ویروسه و مشکلی نیست تا اینکه قلبشو معاینه کرد و نگاهی به من کرد و

گفت خانم بچه تون مریضی خاصی داره ؟؟؟ تا اینو شنیدم گفتم وای حتما اینم میخواد

حرفای خانم دکتر و بگه .  که  اون حتی بازترش کرد و گفت صدای اضافی داره و امکان

داره قلبش سوراخ درشت یا ریز داشته باشه . من نزدیک بود اونجا پس بیفتم خلاصه ما

از قبل گفتیم و اون تقریبا با اطمینان میگفت پس حتما یه چیزی هست هیچی دیگه

اومدن خونه و تو فکر رفتن اگه باشه چی میشه و... حالا به همسر میگم بیا بریم اکو تو

یک شهر که تقریبا دو ساعتی فاصله داره میگه نه ما که میخوایم بریم گرگان میبریمش

همونجا متخصص قلب اطفال . منم راستش زیاد ته دلمو خالی نمیکردم و همش میکفتم

اگه باشه بچه نمیتونه اینقدر بپربپر کنه ولی خوب نگران بودم ولی هنوز به گریه زاری

نرسیده بودم . تا اینکه یک شب که همسر عصرکار بود سروش گریه میکرد حوصله م سر

ر فته بریم فضای کنار خونمون با بچه ها بازی کنم منم به خاطر اون رفتم که اونجا با بچه

ها دنبال هم میکردن که دیدم سروش اومد طرفم و دستش رو گذاشته بود رو قلبش و

میگفت مامان اینجام درد میکنه . دو سه باری هی مبرفت و یکم بازی مبکرد و دوباره

برمیگشت همینو میگفت دیگه من با خریدن کلی خوراکی راضیش کردم بریم خونه .

وشروع کردم به گریه کردن . دیگه تا چند روز کارم گریه شده بود دلم هم نمی اومد به

کسی بگم و نگرانشون کنم و تو تنهایی خودم گریه میکردم فقط به یکی از دوستای

وبلاگی که دل پاکی داره سربسته التماس دعا کرده بودم . دیگه دو روز مونده بود به عید

فطر رفتیم گرگان و از همینجا واسش واسه همونروز نوبت گرفتم و وقتی رسیدیم بکم که

نشستیم رفتیم دکتر. که اونجا اگه یکی قیافه مو میدید فقط منتظر یک تلنگر بودم فقط

چشمم به دهن دکتر بود اول که معاینه ش کرد بعد ازش نوارقلب گرفت پسرم ماشالله

خیلی آروم بود و هیچی نمیگفت حتی اون موقعی که ما داشتیم با دکتر صحبت میکردیم

وقتی برگشتم دیدم منشی ش آمادش کرده و یک چیزی به پاهاش و یک چیزایی به

سینش وصل کرده ولی پسرم هیچی نگفته . خلاصه بعد نوار قلب و اکو دکتر گفت چیزی

نیست این صدایی که میشنون اسمش هست صدای بیگناه . بعد آقای دکتر سروش رو

نشوند رو صندلی و روبروش نشست و گفت پسرم تو قلبت چیزی نیست اگه یک وقتی

درد گرفت نگران نباش حتما فعالیتت زیاد بوده و سروش گفت باشه ( فدای بزرگ شدنش

بشم ) هیچی دیگه خدای رو هزاران مرتبه شکر کردیم و چون نذر کرده بودم ایشالله 21

رمضون سال دیگه باید شله زرد بپزم .

(شرمنده خیلی خسته م دیگه ویرایش نمیکنم و شکلک هم استفاده نکردم )

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط سودی نظرات () |

امشب که باز هم نیستی ، تمام دردهای بی درمان سراغم آمده اند.

امشب که تو نیستی ، تمام فحش های بلد و نابلدم را رو کرده ام و به دست باد سپرده

ام تا به گوش تنهایی و شب برساند.

امشب که تو نیستی همه ی وسایل خانه قولنج میشکنند  تلویزیون ، یخچال

و امان از قولنج شکستن  در ...

مگر نمی گویند از حال همسایه ات باخبر باش؟؟؟

پس چرا اینها نمی دانند ،  شبهایی که تنهایم در انتظار شنیدن گامهای محکم و

آزاردهنده زن در راه پله ها و سقف خانه یمان هستم ؟؟؟

تنهایی درد بی درمانیست و تنهایی در شب بی درمان ترین دردهاست.

تنهایی درد بی درمانیست و تنهایی در شب برای یک زن تنها بی درمان تر از آن است.

تنهایی درد بی درمانیست و تنهایی در شب برای یک زن تنها در غربت از آن هم بی درمان تر است

تنهایی درد بی درمانیست و تنهایی در شب برای یک زن تنها در غربت در یک ساختمان سه واحده

که یک واحد ان خالی است و واحد دیگر متعلق به زوجی سرخوش است که هیچوقت

 نیستند از همه یشان بی درمان تر است.

                  تنهایی، شب ، شبکاری ، غربت، خخخخخر است .

تمام .

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٠ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ توسط سودی نظرات () |

سلام

نمیخوام توجیه کنم که این مدت چرا ننوشتم ولی خوب نه واقعا حس نوشتن بود نه وقت

 نوشتن و هم اینکه این لپ تاپ درپیتی باعث شده بود که ننویسم . بهرحال از

دوستایی که این مدت نگرانم شدند  واقعا معذرت میخوام .

این ترم هم با همه ی سختیهاش تموم شد ، خداروشکر با داشتن همسر مهربون و

بادرکم این ترم هم به خوبی تموم شد.قلب

همه ی دغدغه ی این روزهام اینه که خونمونو بدن، دوستایی که از اول وب باهام بودن

 میدونن که تقریبا دو سال و نیم پیش ازشرکت آقای همسر یک خونه ای رو پیش خرید

 کردیم . ولی هنوز که هنوزه بهمون نمیدن . همش میگن این عید تابستون بعدی الان

هم که چند ماهه میگن دوماهه دیگه و هی این دوماه تمدید میشه.گریه

خلاصه اینکه زندگیم رو هواست و تموم زندگیم رو تحت الشعاع خودش قرار داده ، اصلا

نمی تونیم واسه خونه خرید کنیم و بعد از اون سرمایه گذاری کلان و عقلانی خرید سکه سبز

که هنوز رو دستمون باد کردن و هر روز ارزششون کمتر میشه دوباره چندر غازی جمع

کردیم و این پول که روز به روز ارزشش کمتر میشه و همسر جان همش میگه بزار

وضعیت خونه مشخص شه که به منم سرایت کرده و اگه بخوام چیزی تقریبا غیر ضروری

بخرم  مثلا یک لپ تاپ نو ( که از دست ناز و نوز این لپی جون راحت شم) میگم نکنه

پکیج و پره هاش رو نزارن، نکنه کابینت نزنن و هزاران شاید دیگه . الان دیگه خودمون به

خودمون تیکه میندازم مثلا میخوایم یک چیبس بخریم قبلش به شوخی میگیم بزار

خونمونو بدن.خنده

الان یک مدتی هست دارم رو همسر جان کار میکنم که بی خبال خونه بیا بریم بانه

خرید هامونو بکنیم . حالا تا دیروز راضی بود که واسه عید فطر که ایشالله میریم گرگان از

 اونجا بریم هم یک سفری هم بانه واسه خرید . هر چند من یکم دلواپسم . راستش به

خاطر امنیتش میترسم. چمیدونم از اینکه میگن یک جاییش راهزن داره یا اینکه  افراد

داعش باشن . بچه ها اگه کسی اونطرفهاست یا اگه به تازگی رفته میدونه قیمتها ش و

امنیتش چجوریه؟؟؟ ممنون میشم بهم اطلاعات بدین .

سروش هم ماشالله بزرگ شده و 28 مرداد 4 سالش پر میشه و میره تو 5 سال . ایشالله

 گرگان برم یک تولد کوچولوی خونوادگی واسش میگیرم. دیگه اینکه ( البته با عرض

پوزش) هنوز ختنه ش نکردم همش میگم بزار برم گرگان دست تنها نباشم و اینطوری

میشه که فکر میکنم داره دیر میشه و این همسر جان ما بی خیال.خواب

پسرم چند ماهی میشه که عضو کتابخانه شده و اولین کارت عضویتش رو گرفته و هر

وقت میریم کتابخونه  نمونه ی کامل یک خانواده ی فرهنگی و علم دوست هر کدوممون

چند تا کتاب بر میداریم همسر جان با اینکه فوق لیسانس یک رشته فنی مهندسی

هستن ولی علاقمند که دوباره درس بخونه و فوق لیسانس ادبیات بگیره ( البته واسه دل

 خودش و ربطی به کارش نداره)  و همچنین علاقه وافری به جناب حافظ دارن واسه

همین تموم کتابای قفسه ادبیات رو داره میخونه منم تا چند وقت پیش که کتابای مربوط

به درسام واسه تحقیق و اینا و الان هم که سه تار خریدم و میخوام برم کلاس کتابای

مربوط به موسیقی و سروش جان هم هر کتاب مر بوط به گروه سنی خودش که پر از

عکسهای دلخواهش باشه برمیداره

و دیگه اینکه سروش جان چند وقتی که کلاس رباتیک میره ولی کوچکترین عضو کلاسه

( مثل کتابخونه) واسه همین داره پیچ و مهره بستن یاد میگیره و گهگداری پای تخته

واسه خودش نقاشی میکشه و فکر کنم 70 تومان بی زبانو  ریختیم دور ، حالا امیدوارم

چیزی یاد بگیره.ناراحت

بچه ها شرمنده که این مدت بهتون سر نزدم باور کنین این لپ تاپو روشن میکنم چون

خود به خود آپدیت میکنه زودی نتم تموم میشه الانم دارم تو ورد مینویسم  تا اگه بشه

بیام تو وبم کپی کنم . و گوشیم هم نمی دونم چرا وقتی میخوام وب اونایی که رمزدارن

و رمزشون حروف هست وقتی میخوام رمز وارد کنم به هیچ وجه صفحه کلیدش فارسی

نمبشه .

بچه ها لطفا دعا کنین این خونه رو زودتر بهمون بدن که هم تکلیف ما و هم تکلیف لپ

تاپ روشن شه . و بازم  اگه لطف کنین و در مورد بانه اطلاعات بدین ممنون میشم .قلب

× امیدوارم به هوای کپی کزدن و شکلک گذاشتن این پست نتم تموم نشده باشهقهر

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٧ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط سودی نظرات () |

سلام دوستان . دیگه نمیگم چرا این مدت ننوشتم ولی خوب دلیل های زیاد و قانع کننده ای دارم . بهرحال ...

تا اونجا گفتم که آقا سعید شون نذاشتن بریم سوئیت خودمون . صبحش آقا سعید

پیشنهاد داد به خاطر ترافیک و احتمالا کمبود جای پارک با آژانس بریم و رفتیم ارگ کریم

خان و بازار وکیل و حمام وکیل و اگه اشتباه نکنم مسجد وکیل . تو ارگ کریم خان دیدیم

یک عده دارن از جاهای مختلف دیدن میکنن و یک خانمی داره واسشون توضیح میده ما

هم از همه جا بی خبر دنبالشون راه افتادیم که خانمه بهشون گفت ببخشید چون شما

حساب کردین ایرادی نداره اینا هم گوش بدن که ما اونجا فهمیدیم ای بابا مملکت ما رو

ببین .اولا که ما بلیط تهیه کردیم حالا یکی مشتاق شده و به جز عکس گرفتن دوست

داره  یک اطلاعاتی هم بدست بیاره باز دوباره باید پول بده ؟؟ هر چند اون آقاهه بنده خدا

گفت موردی نداره ولی به ما بر خورد و خودمون به راهمون ادامه دادیم قهر وای حمام

وکیل فوق العاده بود من خیلی خیلی خوشم اومد همه چیز طبیعی به نظر می اومد

مخصوصا به خاطر اینکه واسشون صدا هم گذاشته بودن مثلا وقتی حمومی میخواست

پول بگیره صدای سکه یا اونجایی که دندون میکشیدن صدای داد و هوار و از همه ی

قسمتهاش جالب تر هم یک اتاقکی بود که اونجا خانمها با لباسهای محلی بودن

میخواستن دست یک عروسی رو حنا ببندن و یک آهنگ شاد محلی و هلهله هم بود

من که خیلی خوشم اومد . یک اتفاق جالب این سفر این بود که ما تو رستوران یزد یک

دختر و پسر خارجی رو دیدیم که فکر کنم روسی بودن بعد که ما رفتیم شیراز هرجایی

میرفتیم اینا رو هم میدیدم . یک چیز جالب دیگه هم اینکه عاقا من نمیدونم چرا تو این

سفر مورد توجه خارجی ها قرار میگرفتمنیشخند البته بگم من خوشگل نیستما ولی نمی

دونم چطوری بود پیر و جوونشون بهم سلام میدادن بدون اینکه من توجهی بهشون کنم

میدیدم یکی میگه hello و بعد یک لبخند تحویلم میداد اونم از بین ما 5 نفر  . عاقا بعد

سوژه همسر محترم و دوستان شده بودم خنده

تو بازار وکیل که یک جایی یک حوضی داشت اگه اشتباه نکنم سرای مشیر بود که

خیلی بزرگ بود و توش آب نبود ماهم

خسته شده بودیم و با همسر با فاصله چند سانتی کنار هم نشسته بودیم که یک

جوون خارجی از اون موبورها که از بس سفیدن مثل ماست می مونن اومد روبروم

وایستاد و با یک لبخند محو تماشای من بود که من با تعجب یک نگاهی به اون بعد به

همسر جان کردم که دیدم ایشون هم با تعجب نگاش میکنه که پسره یک چیزی به

دوستش گفت و رفت و همسر گفت نه مثل اینکه این خارجی ها تنشون میخاره قهقهه

عاقا دیگه منم همش همسر رو اذیت میکردم تا میگفت خودت تنها برو بازار بگرد میگفتم

نه من کنار تو بودم اینطوری شد اگه تنها برم منو میدزدن میبرن خارج از کشورقهقهه

از انجا هم رفتیم باغ عفیف آباد و باغ ارم . باغ عفیف آباد طبقه پایینش ار بس اسلحه

دیدیم حوصلمون سر رفت ولی طبقه بالا فوق العاده بود هر اتاقیش مبلمان و فرشهای

قدیمی که رنگ فرش و مبل و رنگهایی که تو ابزارهای سقف کار کرده بودن همه مثل هم

بود و از همه جالبتر جایی بود که یک آینه رو طوری قرار داده بودن ( دقیق یادم نیست

چیکار کرده بودن) که میشد سر در باغ که از اونجا خیلی فاصله داشت رو ببینی در واقع

یک جورایی کار آیفون تصویری امروز رو میکرد .شب دیگه اینقدر بهشون گفتیم که بابا ما

پول سوئیت رو دادیم بزارین بریم که لااقل ببینیم که اونا هم رضایت دادن .

روز بعدش هم رفتیم تخت جمشید که اونجا دیگه راه بلد شده بودیم و حیفمون اومد

همینطوری از کنارشون رد شیم و فکر کنم 26 دادیم به یک خانمی و یکی دوساعتی

واسمون حرف زد اونجا هرکی مثل قبلن ما نابلد بود همراهمون می اومد اونوقت اون

خانمه بهشون میگفت شما تو گروه مایین ؟؟ و وقتی اونا با تعجب میگفتن نه.

میگفت پس حرکت کن.سبز بعدش رفتیم نقش رجب و نقش رستم و از اونجا هم دروازه

قرآن رفتیم .

فرداش هم رفتیم پاسارگاد و از اونجا به سمت اصفهان حرکت کردیم

اولش که قرار بود چند ساعتی اونجا بمونیم و بریم تهران ولی دو ساعت مونده به

اصفهان ماشینمون خاموش کرد و با یدک کش رفتیم تعمیرگاه که اونجا فهمیدیم پمپ

بنزینش سوخته و یک 5 ساعتی الاف شدیم که من از بس خسته شدم رفتم تو یک

ساندویچی نشستم و تقریبا شب بود که با کلی خستگی اصفهان رسیدیم و یک بارون

و برف و تگرگ شدیدی بود که نگو . یعنی من داشتم از استرس میمردم یک ماشینی از

کنارمون رد میشد با وجود اینکه برف پاک کن رو دور تند بود ولی تا چند ثانیه هیچی

نمیدیدیم حالا تو این وضعیت همسر اصرار داره بریم تهران هرچی میگم از طبح تو راهیم

هم خسته ایم هم هوا اینطوری میگفت نه بریم تا یک شب میرسیم . هیچی دیگه

داشت اشکم در میومد که قبول کرد شب رو بمونیم حالا تو اون بارون اصلا نمی دونستیم

کجا بریم و همینطوری تو اتوبان میچرخیدیم که چند تا هتل پرسیدیم جا نداشتن و آخرش

گفت بیا بریم خونه یکی از دوستام . اون بنده خدا هم استقبال کرد و شب اونجا

خوابیدیم و صبحش خداحافظی کردیم و رفتیم تا سی و سه پل و پل خواجو و از اونجا هم

میدان نقش جهان رفتیم و نهار رو خوردیم و به سمت تهران حرکت کردیم تو این سفر من

تو راه اصلا نخوابیدم ولی از اصفهان دیگه بعد یکم رانندگی تا کاشان تو خواب و بیداری

بودم . وقتی دیدم اونجا بیدار شدم خیلی خوشحال شدم و یاد خاطره جون افتادم و

اتفاقا خونه های مهر از اونجا دیده میشد و با خودم گفتم الان خاطره تو یکی از این خونه

هاستبغل بعدش هم قم یادی از آقای فاریابی کردم .

فکر کنم ساعت 7 بود که تهران رسیدیم و آقای همسر دوشب موند و برگشتن به اینجا

منم دو روز دیگه موندم و بعد کلی بازارگردی با دو تا جاری و خواهرشوهر رفتیم گرگان و تا

14 که برگشتیم اوه ( شرمنده اینقدر طولانی نوشتم میخواستم واسه خودم ثبت

بشه ، چون طولانی شد عکسهاش رو تو تو پست بعدی میزارم)

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٦ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط سودی نظرات () |

Design By : nightSelect.com