برای سروش(2) 9 ماه بارداری

عزیز دلم سلام

بالاخره طلسم شکست و من میخوام واسه تو بنویسم .تا اونجایی گفتم که به خاطر تنهایی و به خاطر علاقه شدیدم کلاس طراحی رفتم اونجا اولین دوست و هم صحبت تنهایی هامو پیدا کردم روزهای خوبی بود

من که از بچگی عاشق نقاشی بودم به خصوص طراحی چهره ، یادم همیشه تابستونا بیکار میشدم عکسهای آقاجون و خودمو و بقیه رو میکشیدم و حسابی از نقاشی کج و معوج خودم کیف میکردم ، حالا میتونستم به یکی از علایقم برسم

هنوز چند ماهی از کلاسم نگذشته بود که فهمیدم بله !!!!!!!اصرارها و سفارشات اطرافیان که که یک بچه از تنهایی درتون میاره و سرگرم میشین و ... اثر کرده و تو تاریخ 88/10/10 فهمیدم که دارم مامان میشم .

وقتی بابایی جواب آزمایشو گرفت با یک جعبه شیرینی اومد خونه که یک حس خوب همراه با ترس داشتم . به اولین کسی که خبر دادم خاله جون بود فکر کنم ماه اول دوم بود که دکتر بهم استراحت کامل داد و گفت اگه رعایت نکنم واست خطرناک اولش به عزیز چیزی نگفتم چون طاقت دوری از بابایی رو نداشتم ( چون منو بابایی خیلی ازهم دور بودیم که بعدا واست می نویسم) ولی تو همون موقع عزیز با دایی و ... اومدن اینجا و عزیز متوجه شد و با اصرار منو برد تقریبا یک ماهی تو رختخواب بودم که بعضی وقتها خسته میشدم که آقاجون هم دعوام میکرد و میگفت حتی اگه آب هم میخوای بگو واست بیاریم و منو شرمنده خودشون میکردن .

من قبل از بارداری عاشق قارچ بودم و تقریبا تو هر غذایی استفاده میکردم ولی بعدش تا 4 ماهگی ازش نفرت داشتم و همچنین از سبزی، وای خیلی وحشتناک بود وقتی بوی سبزی بهم میرسید یا حتی رو سفره هم نباید میدیدم وگرنهسبز کلا از بوی غذا بدم می اومد ولی اونها رو با زدن دو تا ماسک رو هم و با باز گذاشتن پنجره تو هوای سرد تحمل میکردم و غذا درست میکردم البته بعضی وقتها بابایی میگفت من درست میکنم که اونم هر دفعه با گوجه بادنجون سر سفره مواجه میشدم که روز های بعد ترجیح میدادم خودم درست کنم.

یکم که بزرگتر شدی تکونهاتو حس میکردم که خیلی شیرین بودحتی یک بار رد پاتو واضح رو شکمم دیدیم که خیلی ذوق کردیم .به خاطر حساسیت زیادم هم هر ماه دکتر می رفتم هم بهداشت هم کتاب های دوران بارداری میخوندم و هر فرصتی گیر می آوردم تو سایتها دنبال اطلاعات در این مورد ...

تو این دوران خیلی بهم استرس وارد شد دفعه اول وقتی که احتمال سقطط رو دادن و استراحت . یک روز که بهداشت رفته بودم گفتن عفونت داری و دکترش یک قرصی بهم داد منم خداروشکر چون عادت دارم بروشور داروها رو بخونم با کمال تعجب دیدم که نوشته واسه دوران بارداری ممنوع منم سریع رفتم پیش دکترم که گفت اگه میخوردی سقط میشد منم از اون به بعد اصلا به حرفهایی که بهداشت میگفت توجه نمیکردم و فقط به خاطر کلاسهاش و واسه اینکه بعدن باید تو رو واسه واکسن اونجا میبردم میرفتم. بعد دکترم گفت که تیروئید دارم و باید قرص بخورم و بعدش گفتن فشارت بالاست بعدش گفتن دیابت بارداری و خلاصه هر مریضی که تو عمرم به خودم ندیده بودم بهم نسبت دادن اینقدر هم ورم کرده بودم که کفشی اندازه پام پیدا نمیشد ( البته فشار و دیابت با کنترل کردن حل شد و دارو نخوردم)

تو این دوران خیلی چیزهارو رعایت میکردم مثلا حتما قرصهایی که لازم بود بخورم خارجی شو میخوردم سعی میکردم جاهایی که استرس زاست نرم ، دستمو روی شکمم میذاشتم و واست شعر میخوندم، باهات حرف میزدم ، هر روز از 1 تا 10 واست میشمردم و ...

بابایی از همیشه مهربونتر بود یادم یک شب ساعت 11/5 شب هوس هندونه کردم هر چند شیرین نبود ولی رفت و خرید . یک روز هم باهم بیرون رفته بودیم گوجه سبز تازه تو بازار اومده بود چون خیلی گرون بود گفتم نمی خوام ولی چون هر میوه ای رو که به بازار می اومد واسه تو میخریدچشمک خرید. بعد رفتیم واسه خونه میوه بخریم گفتم چه بوی طالبی میاد دیدم چند تا برداشت هرچی گفتم نمیخوام فقط بویی که به دماغم خورده رو بیان کردم خرید بعد اومدیم بیرون از دهنم پرید چه بوی سوپی میاد تازه جوگیر شد که ببینیم از کجاست اگه رستوران بخرم که دستشو گرفتم و گفتم دیگه چیزی نمیگم.

ماههای آخر دیگه نمی تونستم بخوابم چون اینقدر شیطون بودی و لگد میزدی که خوابم نمی برد و نمی تونستم خوب نفس بکشم ( فدات بشم الان داری به برنامه کودک سونیک که زمین خوردن  بلند میخندی) دو ماه آخر دیگه استرس زایمان شروع شد و همش تو تنهاییم غصه میخوردم تا اینکه یک روز که بچه ها تو کوچه با سرو صدا بازی میکردن به خودم نهیب زدم که بابا این همه بچه مامانهاشون چطور تحمل کردن منم مثل اونها ...

راستی کلاس طراحی م تموم شد و به رنگ روغن رسیدم ولی به خاطر تو و اینکه بوی رنگ واست ضرر نداشته ادامه ندادم تا بعد به دنیا اومدنت ادامه بدم .

قرار بود واسه به دنیا اومدنت بریم شهر خودمون ولی به خاطر ورم بیش از حد دکتر گفت یا باید از سه ماه قبل بری یا تموم راه رو با قطار بری اونم با مسئولیت خودت .منم که نمیتونستم اینهمه بابایی رو تنها بزارم و قطار هم تا یک مسیری فقط داره و باید یک مسیری رو با ماشین بریم واسه همین با اینکه خاله ها میگفتن باید بخاطر شناسنامه هم شده باید برم اونجا ولی من تصمیم گرفتم که بمونم .

سونوگرافی اول نشون میداد 89/6/12 بدنیا میای ولی وقتی واسه چک آخر که رفتم گفت طبیعی نمی تونی فردا بیا عملت کنم منم چون به این زودی انتظارت رو نداشتم داشتم سکته میکردم به بابایی زنگ زدم که اونم شوکه شد و اول هی آیه ی یاس میخوند که حتما واسه پولش میگه اگه بچه هنوز همه چیزش کامل نشده باشه چی و ... خلاصه حسابی ته دلمو خالی کرد منم به دکترم گفتم دو روز بهم وقت بده و با عزیز هم مشورت کردم و عزیز شبش حرکت کرد و اومد و بالاخره 89/5/28 خدای مهربون تو رو به ما داد . 

ادامه دارد...

/ 2 نظر / 9 بازدید
لیلا

سلام سودی جونم. دست راستت رو سر من .

عسل

[لبخند]دوران شیرین سخت...