اتاق عمل 2

ساعت 2/5 بود که صدام کردند و گفتند آماده باش باید بری اتاق عمل،تا اینو شنیدم اینگار یک سطل آب یخ رو سرم ریختند بدنم یخ کرد و احساس ضعف کردم ، تو این حال و هوا بودم که مهناز گفت تو رو خدا بزار اول من برم اون موقع پرستار اومد که بهش گفتیم ، اونم گفت: نه دکترهاتون با هم فرق دارن نمیشه اینکارو کرد.

به هروضعی بود از جام بلند شدم و با پرستار رفتم . باید میرفتیم طبقه بالا ، واسه همین یک شنل بلند خاکی بهم دادن وقتی پوشیدمش حس میکردم مثل یک روح شدم و حس اینکه شاید برنگردم و این حس وقتی تقویت شد که عزیز و عمه جون وقتی میخواستم ببرنم بوسیدنم و یه جوری نگام میکردن که بیشتر یخ کردم.

 یادم یک اتاقی بردنم و گفتند رو تخت بخواب،بعد چند نفر اومدن و گفتن بشین تا اینو گفتن انگار برقم گرفت، گفتم نه من با دکترم صحبت کردم باید منو بیهوش کنین. اونا اول شروع کردن به شوخی کردن که پاشو ناز نده ، مامان شدن به همین آسونی ها هم نیست و ... بعد که دیدن من به تخت محکم چسبیدم ،از در نصیحت وارد شدن که، هم واسه خودت هم واسه بچه داروی بیهوشی ضرر داره و ... بعدش هم که با بداخلاقی که پاشو وقتمونو نگیر...

منم میگفتم نه من فیلم سزارینو دیدم واسه همین موقع عمل یادم میاد و میدونم دارین با من چیکار میکنین . اون موقع یک خانم جوانی اومد پیشم و گفت من خودم حین عمل کنارت میمونم و باهات حرف میزنم و نمیزارم به این چیزها فکر کنی

بالاخره واسه اینکه خیلی تاکید میکردند که واسه بچه ضرر داره منم راضی شدم که بی حسم کنن .

نشستم رو تخت و یک آمپولی به پشتم زدن منم همش گریه میکردم و آیه الکرسی می خوندم بهم میگفتن باید ریلکس باشی و شونه هات افتاده باشه ولی من از ترس خودمو سفت میکردم اونا هم میگفتن همکاری نمیکنی و دوبار دیگه بهم زدن که بار سوم  یک چیزی مثل برق گرفتگی تو پای چپم از بالا احساس کردم و انگار از انگشت پام خارج شد اونجا بود که دیگه از کمر به پایین بی حس شدم و اونا منو رو تخت خوابوندن.

ادامه دارد...

/ 4 نظر / 4 بازدید
سلام دوست من

سلام از وبلاگت مشخصه پتانسیل خوبی برای وبلاگ نویسی داری به وبلاگت سر زدم تو هم به من سر بزن و حتما آدرس را ثبت کن تا آدرست را داشته باشم بهت بازم سر بزنم به امید دیدار سارا رضایی

گل حنا

وای سودی جون اینطوری که نوشتی آدم سکته میکنه... خیلی ترسیدم[نگران]

گل حنا

راستی لینکت کردم اگه دوست داشتی تو هم لینکم کن.