اعتیاد

شنیدین میگن معتادها خودشون متوجه نمیشن که اعتیاد پیدا کردن و فکر میکنن اینکارو

ارادی انجام میدن و هروقت بخوان میزارن کنار؟؟؟ 

 یعنی با عرض شرمندگی میخوام اعتراف کنم من معتاد شدم .

آره اعتیاد به نت پیدا کردم و به خصوص تو وبلاگ خوانی. البته تا پریروز اینو نمی دونستم و

منم مثل بقیه معتادها فکر میکردم نه ممممممنننن...

پریروز یک جمعه ی دیگه و یک عصر کاری دیگه بود و طبق تعریف هایی که قبلا براتون

کرده بودم که جمعه ها چه بر سرم می یاد  همینطور که پای لپ تاپ نشسته بودم و 

کار بزرگ وب خونی رو انجام میدادم با خودم میگفتم خوب امروز رو چطوری بگذرونم که

شب به چه کنم چه کنم و چرا من تنهام و چرا ... نیفتم . همش هم واسه هرجا یک

دلیلی می آوردم آخرش هم گفتم ولش کن حالا که امروز ماشین دست آقای همکار ،من

چطوری با سروش برم بیرون امروز رو هم با نت میگذرونم . تو همین احوال بودم که یکی

از دوستا اس داد که میای امشب بریم خونه فلانی افطار . هنوز چشمم به نوشته های

مریم جون بود که تازه با وبش آشنا شده بودم و اون 6 سال داره مینویسه و من تونسته

بودم تا 4 سالش رو بخونم ( من کلا وقتی از وبی خوشم بیاد حتی اگه ده سال هم

نوشته باشه میرم از اول میخونم ) شیطونِ میگفت بشین خونه اینا رو بخون با سروش

چطوری میخوای بری و خلاصه کلی مارو وسوسه میکرد ولی از اونجایی که تو این چهار

ماه اخیر این بار سوم بود که میخواستم خونه کسی برم عزمم رو جزم کردم برم .

چشمام خیلی خسته بود و دلم میخواست یکم بخوابم چون تو این شب نشینی ها

بدون شوهرهامون معمولا تا وقتی شوهرمون نیاد همونجا هستیم  . ولی مگه این من

خیره سر ول کن بود همه ی اون شش سالو خوندم و پاشدم آماده شدم برم . 

مثل این زندانی های آفتاب ندیده وقتی رفتم تو حیاط چشمام باز نمیشد و وقتی هم

سوار اتوبوس شدم  مثل اینکه تو یک شهر جدیدم با اشتیاق به دور و برم نگاه میکردم و 

با خودم میگفتم سودی ببین اینا دارن زندگی میکنن این آقایی که با شوق داره

باغچه کنار خونشو درست میکنه، این خانمی که داره با بچه ش از نونوایی میاد ، این

مردهایی که دم افطار با پای پیاده همشون یک هندونه دستشون و با کلی وسیله و

همه ی اونایی که دورو برم بودن ... نه منی که صبح تا شب پای نت نشستم و همین

لحظه ای که میفهمم شارژ نتم تموم میشه سریع شارژ میکنم که مبادا یک وقتی از

اینجا دور بشم تازه خیلی خانمی میکنم و سعی میکنم وقتی شوهرم خونست کمتر

بیام یا اینکه باگوشی بیام که خیلی تو ذوقش نخوره . نونوایی و خرید هم

که با من نیست تازه یک وقتی هم که مجبورم برم فقط با ماشین. پیاده و اتوبوس خبری

نیست . نمیدونم شاید مقصر تنهایی م هم هست و بعد از اون مردمی که بعد از سلام

ازحقوق شوهرتو و کرایه ای که واسه خونت میدی و کی میری خونه خودت و و و میپرسن

بهرحال تونستم و از نت جداشدم و فقط وقتی آخرهای شب حکم بازی میکردیم از یاد نت

غافل بودم وگرنه همش وقتی سروش دختر ناز اونا رو اذیت میکرد و من شرمنده میشدم

میگفتم ای کاش خونه می موندم  . 

ولی خیلی با خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که معتاد شدم و الان خیلی دارم

سعی میکنم ترک کنم  و اولین اقدامی که کردم  این بود که منم دیروز اونا رو خونم افطار

دعوت کردم و از صبح خودمو مشغول کردم و فقط چند بار یک کوچولو سر زدم واصلا وبلاگ

جدید نخوندم فقط دوستای خودم. دیگه اینکه موقعی که آقای همسر هست حتی با

گوشی هم نرم نت. مگه واسه دیدن قیمت سکه های باارزشمان . و کلا ساعت واسه

خودمون تعیین کنیم که در طول روز بیشتر از این پاش نشینیم که نکند خدای نکرده

پایمان به مراکز ترک اعتیاد باز نشود . باشد که رستگار شویم .

راستی شما چی؟؟ در روز چقدر پای نت میشینین ؟ فکر نمیکنین شما هم معتاد شده

باشین؟ 

 

 

 

/ 9 نظر / 2 بازدید
سوگند

ب جمع ما معتادین خوش اومدی[نیشخند]

داش دیوونه

[نیشخند]

گل حنا

سلام سودی جان. منم حسابی معتادم فکر کنم وضعم خیلی بد باشه و باید ببندنم به تخت

راضی بانو

حالا شیه خووو .... معتاد شدن که شرخ و شفید نداره ... خوش اومدی تو جمعمون .... [نیشخند] اعتراف میکنم من هم حس میکنم یه جورایی معتاد شدم ... بعضی وقتا با انگیزه کامل کامپیوترو خاموش میکنم میرم دنبال کارم ولی یه ساعت بعد دوباره میرم لب تاب روشن میکنم ... البته تابستون بدتر شدیم ... حالا فصل درس و دانشگاه بودسرگرم بودیم ولی تابستون و تو خونه و هوای گرم اینجا ... ولی حس میکنم این عمرمونه داره بیهوده میگذره و باید یه فکر اساسی بکنیم مثلا چه میدونم برنامه ریزی کنیم یه ساعت خاصی بیایم نت ... اصلا همین الآن من متحول شدم خواهر ... یکی بیاد منو ببره ترکم بده .... [نیشخند]

فکر دوم

آرشیو چهارررررررر سالش رو خوندی؟؟؟؟؟!!!!!!!! بابا ایول... کنترات برداشتی دیگه؟ [خنده]

کیا

ما هم درد اعتیادمون همینه ابجی تازه لبتاپ رو فروختیم و گوشی گرفتیم آآآآآآآآآآ که همه جوره و همه جا تو نت باشیم

اقای حس هفتم

باید بستریت کنن و ترکت بدن... دستاتو ببندن به تخت... پاهاتو هم ببندن... روبروت یه میز بزارن یه لپ تاپ هم روش یه مودم وایرلس و اینرننت سرعت نجومی... که ببینی و عذاب بکشی...