سفرنامه 2

سلام

اول از همه عذرخواهی میکنم که اینقدر دیر دارم پست میزارم . راستش چهاردهم

برگشتیم خونه ولی اون روز رو فقط خوابیدیم و فرداش هم به باز کردن چمدانهای یک ماه

سفر و جابجا کردن اونها و وسایلی که از شمال آوردم گذشت و روز بعدش هم به نظافت

و حمام رفتن و شستن یک چمدون لباس گذشت و روز بعدش کلاس داشتم و قرار بود از

دانشگاه که اومدم این پست را بنویسم که تو دانشگاه از بچه ها شنیدم دو روز دیگه

یعنی دیروز یک درسی که اصلا کلاساشو نرفته بودم قراره امتحان میان ترم بگیره و منم

حتی یک صفحه شو نخونده بودم واسه همین دیگه نتونستم نت بیام .

حالا ادامه سفرنامه:

بعد ناهار از باغ دولت آباد یزد راه افتادیم به سمت شیراز . تو راه خیلی خسته شدیم هم

اینکه همسر جان خیلی رانندگی کرده بود و منم چون هم جاده رو نمیشناختم هم اینکه

خیلی شلوغ بود و کامیون فراوون بود جرأت نمیکردم رانندگی کنم و منو سروش هم

حسابی خسته شده بودیم چون من کلا دوست دارم هر 5-6 ساعت که تو راهیم شب رو

اونجا بمونیم ولی آقای همسر میگفت شیراز جای دیدنی زیاد داره یک شب هم زود

برسیم غنیمت .

ما واسه 3 شب اونجا خونه رزرو کرده بودیم و اون شب هم قرار بود خونه یکی از هم

خوابگاهی های دوران کارشناسی آقای همسر بریم . بهرحال ساعت 9 شب رسیدیم و با

دوستش ( آقا سعید) دروازه قرآن قرار گذاشتیم . تو ماشین از بس سروش رو سرو کلم

پریده بود موهام باز شده بود لباسام نامرتب بود منم همش به همسر میگفتم یک

پارکی جایی وایستا تا من سر و وضع خودم و یکم تو ماشینو مرتب کنم چون ماشینمون

صندوق نداره و خیلی کم عقب جا میشه بالشت و پتو رو صندلی عقب گذاشته

بودم که سروش کاورشون رو باز کرده بود و چهارشنبه بازاری درست کرده بود .

من معتقدم وقتی کسی واسه بار اول کسی رو میبینه خیلی مهم .در واقع اون دیدار

اولیه تو ذهنش حک میشه .

خلاصه هرچی میرفتیم جایی

پیدا نمیشد که یک مانتویی عوض کنم یک صورتی بشورم دیگه دیدیم تابلو زده چند متر

دیگه دروازه قرآن ماهم کنار یک پل هوایی وایستادیم به یک بدبختی یکم خودم و سروش

و ماشین رو مرتب کردم . وقتی رسیدیم دوستش رو دیدیم و بعد دیدن در آغوش کشیدن

دو تا دوست بعد 8 سال بهم و اینکه آقا چاق شدی و آقا لاغر شدی ولی چهره ت تکون

نخورده و از این قبیل حرفا دنبالش راه افتادیم. وقتی رسیدیم خونش فهمیدم خانمش که

تو عقد چون کارمند اون شب نیامده بود و در واقع اونجا خونه مجردیش بود و ایشون

اصالتا مال فسا بود . راستش اولش یکم معذب شدم ولی بعد دیگه خودم پاشدم چایی

دم کردم و از خودمون پذیرایی میکردم . و آقا سعید هم همش میگفت اینطوری که خوب

نیست منم میگفتم اینطوری راحت ترم .

اون شب هوا سرد و بارونی بود . صبح هم بارون میبارید ولی خیلی سرد نبود بعد

صبحانه که آقا سعید آش شیرازی گرفته بود (به نظرمن بد نبود ولی همسر جان زیاد

نخورد .) رفتیم حافظیه .همسر جان که عاشق اشعار حافظ هستن رفتن تو یک فاز دیگه و

منم دیدم با آقا سعید دارن از شعر های حافظ میخونن و به قولی حال میکنن این وسط

سروش هم همش پارازیت میداد و فضا رو عوض میکرد منم دیدم بهتره اونا رو تو حال

خودشون بزارم و رفتیم باسروش صنایع دستی اونجا رو دیدیم  و باغ رو گشتیم و بعد

اومدیم و یکم عکس گرفتیم و رفتیم باغ جهان نما و اونجا با گلهای قشنگش عکس

گرفتیم و داخل باغ یک موزه داشت که اونجا هم رفتیم و از اونجا رفتیم سعدیه . اونجا یک

آب انباری داشت که داخلش ماهی انداخته بودن و سروش خیلی خوشش اومده بود و

حسابی اونجا بلبل زبونی میکرد و یک دختر و پسری که اونجا بودن و بعدا فهمیدیم باهم

دوستن حسابی با سروش دوست شده بودن و  سروش هم بهشون میگفت آیا

میدانستید ماهی ها در آب شنا میکنند؟ آیا میدانستید میمون مز میخورد ؟ آیا

میدانستید  داخل این آب مواد مذاب ریختن؟تعجب اونا هم حسابی قربون صدقه اش

میرفتن و از حرفاش میخندیدن .

بعدش اومدیم خونه و بعد ناهار و استراحت رفتیم باغ ارم که بسته بود و رفتیم یک پارکی

اون اطراف تا آقا سعید بره دنبال خانمش که از فسا اومده بود .

هنوز یکم سروش سرسره بازی نکرده بود که یک بارون شدید و رعد و برق وحشتناکی

شروع شد که نمی تونستیم تا ماشین خودمون رو برسونیم زیر یک سایه بونی

وایستادیم و یکم که شدتش کم شد رفتیم تو ماشین . بعد آقا سعید شون اومدن و قرار

بود بریم دروازه قرآن که دیدیم تو این بارون نمیشه واسه همین برگشتیم خونه . راستش

من تصورم از شیراز اینقدر بزرگ نبود شیراز شهر فوق العاد ه قشنگ و بزرگی ولی یک

عیب بزرگ داره و اون اینه که رانندگی اونجا فوق العاده سخت یعنی اصلا قوانین رانندگی

زیاد اونجا معنی نداره و ترافیک های خسته کننده ای هم داره .

تو اون مسیر طولانی و پرترافیک سروش تشنه ش شده بود و همسر پیاده شد آب بخره

و همین که پیاده شد ترافیک باز شد و کلی پیاده اومد و دوباره سروش گشنه ش شد و

وقتی همسر پیاده شد دوباره ترافیک روون شد و ما کلی خندیدیم و پیشنهاد دادیم

همسر پیاده بیان خونهخنده شب بعد شام میخواستیم بریم سوئیت خودمون که اونا

نزاشتن که بریم . ..

حالا یکم عکس بازی:

  

این عکسها رو از باغ دولت آباد یزد انداختم .

  حافظیه در یک روز بارانی 

  

اینا هم نمایی از داخل موزه در باغ جهان نما

/ 10 نظر / 20 بازدید
عاشق کوهستان

پس اذیت و آزار همسر براه بوده ...[متفکر] امیدوارم همیشه سلامت و شاداب و خوش باشید و سالی خوب پیش رو داشته باشید[گل][لبخند]

خاطره

سلام چقدرر خوب که خوش گذشته ..عکسات هم قشنگن..

فاطمه

حسابی خوش گذشته ها.[لبخند] شانس شما امسال عید خیلی بد بارون اومد هیچ سالی اینجوری نبود.

سحر

به به، باریکلا، واقعا لذت بردم از این سفرنامه ی زیبا، انشاا... همیشه به سفر و گشت و گذار.[گل][لبخند] مواد مذاب داخل حوض آخر خنده بوده ها![خنده]

فریا

سلام سودی جون .خدا رو شکر خوش گذشته همیشه به شادی[بغل][ماچ].منم عاشق شیرازم اینقدر که دلم میخواد برا زندگی برم ولی خووو بخاطر کار و بچه ها نمیشه [ناراحت]این ترافیک هم بخاطر عیده چون من خیلی شیراز میرم خیابونا خلوته شاید من نسبت به تهران این جوری میبینم

علی فاریابی

چه سفرنامه کاملی... ببخشید از این که اینهمه با تاخیر خدمت رسیدم... امیدوارم سالی سرشار از موفقیت داشته باشید[گل]

مهرداد

سفر طولانی داشته اید و عکسها هم زیباست

فکر دوم

سلام سال نوی شما مبارک. انشالله که مسافرت خوش گذشته باشه ما هم پارسال عید رفتیم شیراز، خیلی شهر قشنگیه

خاطره

روزت مبارک عزیزم[گل]

سحر

سودی جون کجایی؟ روزت مبارک عزیزم.[گل][ماچ]