گفتگوی من و سروش

نشسته بودم داشتم وب میخوندم که سروش اومد تو بغلم  گفت:

+ مامانی من خیلی دوستت دارمبغل

-منم دوستت دارم پسر خوشگلمماچ

بعد محکم بغلم  کرد و گفت :

+ مامان تو و بابایی هم پیر میشین؟ناراحت

-آره عزیزم همه ی آدما پیر میشن

با ناراحتی گفت:نگران

+ نه من نمیخوام شما پیر بشین

-چرا پسرم ؟

+ آخه اگه پیر بشین اونوقت من باید شما رو دفن کنم

-تعجب

-نه مامان همه ی پیرها رو که دفن نمیکنن و ...

+آخه من تنها میشم و میترسم

-نه عزیزم  وقتی ما پیر بشیم تو هم بزرگ میشی و مرد میشی ازدواج میکنی خدای مهربون بهتون بچه میده .اونوقت دیگه تنها نیستی

+ خوب باشه پس من با کمک آقاجون شما رو دفن میکنم. ( بعد چند ثانیه تآمل) پس خانمم رو از کجا پیدا کنم ؟؟؟؟

_ من:تعجب

-بازم من:تعجب

+سروش :متفکر

-خداییش تا حالا هیچکسو نتونسته بودم به این راحتی قانع کنمافسوس

- اینم ازبچه های این دوره زمونهقهر

نیشخندخندهقهقهه

 

* صدای تلویزیون رو خیلی زیاد میکرد باباش چند بار بهش تذکر داد ولی گوش نکرد

.باباش دعواش کرد و صدا رو کم کرد . اونوقت میگه من اصلا تو رو دوست ندارم اصلا تو پیر

شو .تعجبنگرانگریه

 

 

 

/ 16 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاطره

سروش خیلی باحاله .. خدا خانواده سه نفره اتون رو حفظ کنه .. سلامت باشید انشالله

فکر دوم

غیبتت خیلی طولانی شده؟!! پست بعدی رو خواستی بذاری، ولی ت رو با خودت میاری [نیشخند]

خانم حس هفتم

سلام.خدا حفظش کنه..ما هم با ریحانه همیشه سر صدای تلویزیون حرف و حدیث داریم.[ناراحت]

گیلاس آبی

خوبیه بچه اینه که هرچی توی دلش باشه میگه...

فریا

دختر نگرانت شدم شدید کجایی

فریا

سودی جون یه خبری ؟خوبی دوستم