بهار می آید؟

رهایم کنید،رهایم کنید

بگذارید لختی خواب بر این چشمان خسته بیاید

و آنگاه که فرشته ی فرمانبردارم از بستر باران می آید

نایی برای پاسخ به سوالهای همیشگی همه کس که این چیست؟و من چیستم؟و ...داشته باشم

در کلاس فارسی بودیم آن استادی که همیشه تا سخن از نود و گلایه از تبعیض ها نکند کلاسش را به اتمام نمی رساند.

او که با جان و دل از ادبیات و ادیبان مملکتش و اجحافهایی که در حقشان شده ،سخن می گوید

او که دردهایش را میگوید

آن روز میگفت:

نمی دانم که را گفت ولی کسی را اعجوبه خواند

من که در ادبیات سررشته ای ندارم نام سبکش راهم یادم نماند

هرچند همان جا به آن فکر کردم که چرا آن کس که هرچه دلش می خواهد با کلمات می کند و آنها را دگرگون میکند اعجوبه است ولی اگر من یا دیگری که مانند من است این کار را بکنیم لابد دیوانه ایم

ولی اشکالی ندارد بگذار بگویند دیوانه است و بگویند به چه جراتی او که هیچ از ادبیات نمی داند ش.ع.ر میگوید؟

چه کنم باز دلم اینگونه میخواهد

ببار باران از ابر خزان

ببرف ای برف از آسمان

و زود بگذر

بگذار این خزان و زمستان نیز

زود بگذرند

و بهار بیاید،بهاری که من دیوانه وار می ستایمش

و بگذار دل خزان شده ی من ،بار دیگر بهار را ببیند

تو چه می گویی؟ بهار می آید؟؟؟

   

/ 0 نظر / 8 بازدید