جنایت

می گویند شوهرش مرد ثروتمندی است آنقدر که کسی نمی داند و نمی تواند اموالش را

بشمرد . دو روز قبل از این اتفاق بود که دخترش را به خانه ی بخت فرستاده بود و شاد از این

وصلت و از اینکه از یکی دیگر از حرفهای مردم راحت شده است و دیگر کسی نمی گوید وای

دخترش سی ساله شد چه حیف چرا با این همه ثروت ازدواج نمیکند؟؟

او را در شهری دیگر به مردی سپرد و خودش به همراه همسر و دختر ته تغاری اش ( مینا)

روانه منزل شد .

حیاطی به وسعت 600 متر  زیربنای خانه اش حدودا   400 مترمیشود . آنقدر این خانه

قدیمی و بزرگ هست که نمیتوانم نقشه ی خانه را توصیف کنم فقط میشود گفت خانه

ای با شش اتاق خواب و دوحال و یک قسمت برای پذیرایی مهمانها که دوبلکس میباشد

دو اتاق و آشپزخانه و پذیرایی و حالها در پایین میباشند . وقتی از پله ها بالا میروی دقیقا

روبروی پله ها اتاق میناست و چند قدم آنطرف تر اتاقی که به عنوان انبار لباس و کمد و

گاو صندوق استفاده میشود و باز هم باید پله ها را بالا رفت تا به اتاق برادر و پدر و مادر

مینا رسید و در زیر کل زیر بنای این خانه زیرزمینی مخوف که قسمتی از آن موتورخانه

میباشد که حتی در روز روشن هم دل شیر میخواهد که به آنجا رفت .

صبحها مرد خانه به شرکت میرود و زن به مرغداری برای سرکشی به کارگران و آن زمینی

که اطرافش هست که برای دل خودش آنجا چیزهایی میکارد . مینا هم به همراه برادر

خود به کارخانه ی پدر برای حسابرسی میرود.

همه ی روزها زن بعد از کارهای روزمره به مرغداری می رفت و تاشب هنگام باز

نمی گشت و مینا از ساعت 4 تا 9 شب در خانه تنها بود .

اما آن روز زن با خود گفت بهتر است به کارهای خانه ام برسم و بعد از کمی خرید به

شوهرش در شرکت سری زد و به خانه بازگشت. همینطور که کارهای روزمره اش را

انجام میداد یادش افتاد که شوهرش به او سپرده شلوارش را کوتاه کند با این فکر به

اتاقش رفت و چرخش را روشن کرد که ناگهان صدای زنگ خانه در ساعت 11 ظهر به صدا

در آمد چون آن زمان منتظر کسی نبود آرام آرام پله ها را پایین آمد که در آیفون تصویر

مردی را دید که بعد از چند بار زنگ زدن دور شد .

با خود گفت حتما اشتباهی زنگ زده است و پله ها را کامل طی نکرده به اتاق خود

برگشت غافل از اینکه آن نامرد هم با خود گفته کسی منزل نیست .

مشغول باز کردن شلوار شد و سپس چرخش را روشن کرد و ناگهان صدایی شنید دوباره

پله ها را طی کرد و آن دزد هم که متوجه کسی در خانه شده بود سریع از اتاق انباری

خودش را به اتاق مینا رساند و در آنجا مخفی شد . زن پس از کمی دور و بر خود را

گشتن به آشپزخانه رفت تا آبی بخورد.

تشنگی اش که برطرف شد به سمت اتاق خود رفت . هنوز چند پله ای طی نکرده بود که

آن وحشی صفت از اتاق مینا بیرون آمد و اسپری ای به چشمان زن پاشید و او را هل داد

از پله ها افتاد چشمانش میسوخت با زحمت نگاهی به مرد انداخت و با ترس و عجز

گفت : هر چه میخواهی بردار و برو . این را گفت و وقتی مرد را در حال حمله به خود دید

به طرف در رفت .آن گرگ صفت به دنبالش رفت و اولین چاقو را بر کتفش زد .

زن فریاد زد ضجه زد و میخواست از دستش فرار کند وقتی آن دزد در آن کشمکش به

زمین افتاد زن درِ حال را باز کرد و وارد قسمت بعدی شد و دوباره او را دنبال خود همراه با

چاقویی خونین دید زن فریاد زد کمک خواست ولی چه کسی صدایش را از این خانه و در

این محله که بعد از 20 سال زندگی کردن فقط یکی از همسایه هایشان را می شناسند

میشنود . یا حتی اگر بشنود آیا به کمکش خواهند آمد؟؟؟

با تمام تلاش خود را به در اصلی میرساند ولی آنجا بود که آن آدم نما خودش را به او

رساند و چاقویی در باسن و پهلوها و کمرش فرو کرد و بعد از 8 ضربه کاری زنی تنها و

معصوم را با قدرت مردانه اش و با زور بازوهایش و با سلاحی سرد رها کرد و در لحظات

آخر حتی پشیمان هم نبود چون بعد از این جنایت گردنبند زن را نیز از گردنش ربود و

رفت...

زن که از درد به خود می پیچید دوباره همه ی آن مسیر را طی کرد و خود را به تلفن که

زیر همان راه پله ها بود رساند و به همسرش زنگ زد : خودتو خونه برسون

مرد وقتی صدای ضعیف آن ضعیفه را شنید با خود گفت حتما اتفاقی افتاده .

شاید از پله ها افتاده ، نکنه سکته کرده؟؟ ولی حتی تصورش را نمی کرد در خانه اش

همچین جنایتی رخ داده باشد .

با فرض بر آنکه حدسیاتش درست باشد با اورژانس تماس میگیرد و آدرس منزل را میدهد

و خود نیز سریع به سمت خانه حرکت میکند وقتی میرسد آمبولانس رسیده بود ولی

کسی در را برایشان باز نکرده بود . در هم انگار قفل بوده است .

زیرا زن بعد از تماس با شوهرش خودش را کشان کشان به در حیاط میرساند و از آنجا که

میداند کسی حتی اگر ببیندش به دادش نمیرسد یا شاید از بس از او خون رفته بود

مغزش کار نمیکرد در را از ترس مهاجمان بست و خودش را به پله ها رساند و همانجا

بیهوش شد .

مرد خانه دست و پایش را گم کرده است نمی تواند حتی با کلید در را باز کند آنقدر به در

لگد میزند که دری که شاید اگر دوباره در حالت عادی بخواهد اینگونه بازش کند نتواند ،

آن لحظه باز میشود و با بدن خونین همسرش و حیاطی که انگار گوسفندی در آن قربانی

کرده اند روبرو میشود.

فشارش 3 است . امیدی هست که این مادر ، این همسر ، این زن ، این ضعیفه زنده

بماند ؟؟؟

اصلا دوست دارد بعد از این همه فشار جسمی و روحی باز هم به این دنیای زشت باز

گردد؟؟؟

دکترها گفته اند خطر رفع شده است ولی احتمال دارد نخاعش آسیب دیده باشد خطر

رفع شده است ولی نمیتواند به پشت دراز بکشد چون کتفش ، کمرش ، باسنش چاقو

خورده است . به پهلو هم نمی تواند چون پهلوهایش هم با چاقو نوازشی شده ، به

شکم هم نمی تواند چون دکترها برای آنکه بدانند که به اندامهای داخلی اش آسیب

رسیده یا نه آنجا را خود با اراده باز کرده اند و دیدند کبدش آسیب دیده و زیر قفسه سینه

اش هم خونریزی دارد .

آری برای پول ، برای طلا یک زن را به این روز انداخته اند و شاید اگر مردی در خانه بود آن

مردنما از هم نوعش می ترسید چون می دانست او نیز زور بازو دارد و فرار میکرد .

اینها همه درد است که در این مملکت یک زن در روز روشن در خانه اش هم امنیت

نداشته باشد چه برسد در تاریکی شب که به غیر از دلهابیشتر چشمها هم بسته

است .

و دردناک تر از همه ی اینها وقتی است که بعد از سه روز بی خبری وقتی این خبر را در

تلفن میشنوی و نگران از حال زن از دیگران می پرسی همه یک جواب می دهند :

خدا رحم کرد ، مینا آن ساعت در خانه تنها نبود ...

ولی اگر مینا در خانه بود

.

.

.

هیس دخترها فریاد نمی زنند ...

/ 25 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حس هفتم

خونه تکونی کردی؟قالب جدید مبارک.

دست کوچولو

خوبه از ترس سکته نکرده ... خدا بهش چقدر رحم کرده واقعا!!!!

همسر یک روحانی

سلام عزیزم ... واقعا واسه این واقعیت متاسفم ... خدا رو شکر که زنده است و امیدوارم به زودی خوب شه ... عزیزم قالب نو مبارک ... حتی چند بار میخواستم پیشنهاد بدم قالب و عوض کتی... خیلی خوب شد

فکر دوم

به به... مبارک خونه جدید اولش نشناختم

mamaneashpaz

سلام سودی جون خیلی خیلی متاثر شدم .ان شا الله هر چه سریع تر خوب بشن .در ضمن ممنون از اینکه بهم سر زدی وبهتون تبریک میگم به خاطر طبع نویسندگی تون .بازم به من سر بزن .خوشحال میشم [گل]

ندا

وایییییییییییی چقد وحشتناک

خاطره

مو به تنم سیخ شد .. چه زبان شیوایی داری ..من که همشو تصور کردم . خاک بر سر اون مرد جنایتکار بکنن

علی فاریابی

با عرض مجدد... من الان در شرکت یکی از دوستان بودم... پیام شما را دیدم و این پست را خواندم... در حال خواندن این پست صداهای اطرافم را که اتفاقا بلند بود نشنیدم... تبریک می گم اولا بابت قدرت روایت قصه تان ... دوم اینکه راغب شدم از ابتدای وبلاگتان به مرور بخوانم، باعث افتخار من است البته .. و بعد در مورد خود داستان ... خیلی خوشحال شدم از اینکه ایشان باز عمرشان به این دنیا بوده است... و بابت آن دزد چه چیزی می توان گفت ... اجازه بدهید در فرصتی بعد افتخار آن را داشته باشم بابت این پست بیشتر بنویسم... متشکرم از شما[گل]