شب سخت

واسه  امتحان چهارشنبه یک روز بیشتر وقت نداشتم واسه همین قبل امتحانا یک نگاهی

بهش کرده بودم ولی این حافظه ی من اینقدر درپیتی که حتما باید قبل امتحان یک بار

مرور کنم خلاصه اینکه تا 12 شب نصف بیشترش رو خوندم و دیدم دیگه نمیکشم گفتم

بخوابم و صبح زود پاشم . همینکه اومدم بخوابم رفتم پتوی سروش رو مرتب کنم که دیدم

از جاش بلند شد و شروع کرد به سرفه های خروسکی و با دهن باز با صدای خیلی

وحشتناکی که انگار داره خفه میشه ( دور از جونشماچ) و همینطور از دهنش آب می

اومد منو میگی اینقدر دست و پامو گم کردم ولی این آقای همسر همینطوری نگاش

میکرد و میگفت این که چیزیش نبود چرا این طوری شد حالا هی میگم تروخدا بیا زود

ببریمش دکتر نمیتونه نفس بکشه اونم با خونسردی تمام میگه نه این که چیزیش نبود و

هی میخواد به بچه آب بده میگم این نمیتونه نفس بکشه تو میخوای بهش آب بدی که

دیدم انگار سروش داره دست و پا میزنه از اینکه نمیتونه خوب نفس بکشه منم

شروع کردم به گریه کردن که بیا ببریمش دکتر گریه آقای همسر میگه این که چیزیش نبود

تو با این کارات بچه رو میترسونی خلاصه اینکه تو همان حال که لباس میپوشیدم گفتم

خوب چه حرفی چون قبلش خوب بوده یعنی الان نباید ببریمش دکتر؟؟ ( کلا این همسر

جان آخر خونسردی) بهرحال رفتیم توی راه یک خورده سروش بهتر بود و دیگه تقلا نمیکرد

ولی هنوز سرفه های خیلی بدی میکرد و دکتر تا دیدش گفت خروسک گرفته و یک آمپول

واسه بچم نوشت که وقتی میخواستن بهش بزنن من بیشتر از اون میترسیدم و بعدش

گفت ببرینش بخش کودکان یک 20 دقیقه ای زیر دستگاه ( فکر کنم اسمش تنت بود) تا

تنفسش عادی بشه . وقتی بچه م رو میخواستم رو تخت بزارم چون روش نایلون داشت

سروش میترسید و گریه میکرد و میگفت بغلم کن منم از زیر نایلون دستاش رو نوازش

میکردم بعد چند دقیقه به آقای همسر گفتن شما نمیتونی اینجا بمونی و فرستادنش

بیرون . بچم هنوز خوب نشده بود و دوباره مثل خونه شده بود و خیلی بد نفس میکشید

حالا آقای همسر اومده صدام میکنه میگه 20دقیقه شد بیا بریم میگم نه حالش خوب

نیست پرستار گفته تا تنفسش عادی نشده باید اینجا باشین  با عصبانیت میگه: خودت

میدونی فردا امتحان داری من واسه خودت میگم.   من:تعجب 

و آقای همسر غرغر کنان میره . و من همچنان متعجب از خونسردی ایشان و اینکه عاقا

درس کیلویی چند؟؟ پسسسسرم

نتیجه اینکه ما تا 3 شب اونجا بودیم و صبح ساعت 8/5 هم امتحان داشتم منم تنها

کاری که کردم فقط نمونه سوال خوندم و از اونجایی که اینقدر کمبود خواب داشتم و گیج

میزدم میدونستم نمیتونم رانندگی کنم واسه همین ساعت 7 از خونه زدم بیرون چون با

اتوبوس تا دانشگاهمون یک ساعتی راه . هیچی دیگه حسابی ناله و التماس که خدا

جون چی میشه اینا سوالها رو از این  نمونه سوالها طرح کرده باشن . موقع امتحان

باورتون نمیشه از 30 تا سوال فقط 3 تا سوال از نمونه سوالها نبود و نتیجه اینکه این

امتحان رو یا 20 میشم یا فقط یک غلط دارم . خدددددا جون متششششکرم .

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانوم گل

الان سروش چطوره؟بهتره؟ میتونم بفهمم چقدر خوشحال شدین برایه امتحان.خداروشکر که نمره خوبی میگیرین[قلب]

فكرهاي بكر

سلام سودي جان. خيلي ناراحت شدم حال سروش چطوره؟واقعا ادم بچش مريض ميشه حاله خودش بدتره ايشالا هميشه گل پسرت خوب باشه

راضی بانو

سلام سودی جون ... الآن سروش جان بهتره ؟... وای خیلی ناراحت شدم ... در مورد امتحانت هم مطمئن هستم خدا کمکت کرده .... بارها دیدم هر موقع خانواده امو به درس ترجیح دادم خدا نذاشته کارم لنگ بمونه ....

فریا

سودی جون تو لینکات یه وبی بود یه خانوم شمالی که کاشان زندگی میکرد کدبانو خونه یا یه اسم دیگه.اسم وب یادم نمیاد میشه بهم بگی

علی فاریابی

سلام ... خیلی زیبا نوشته بودید... مثل یک قصه که مقاطع مختلفش به دقت انتخاب و نوشته می شود اولا ... دوما خیلی خوشحال شدم که آقا سروش عزیز دردانه حالش بهتره انشاء الله که در چنین مسائلی دیگه آزده خاطر نشید ... سوما ... من اگر جای آقای همسرتان بودم خودم را می کشتم!! ایشون خیلی کاردرسته... و بعد اینکه خوشحالم از اینکه خدا کمکتون کرد و مزد اون شب بیداری رو بهتون داد ... موفق باشید[گل]

سحر

سلام سودی جون. خوبی خانوم؟ حالا سروش جان بهتره؟ انشاا... همیشه در کنار هم، سالم و شاد باشین.[گل]

خاطره

سلام خسته درس و مشق نباشی

خاطره

آپدیت نمی فرمائید عزیزم؟[بغل]

بانوی اردیبهشت

خسته نباشی گلم ...... الان سروش جان خوبه ؟؟؟؟؟ حالا چی بود بیماری اش..... خداروشکر که امتحانتو خوب دادی عزیزم